علیرضا رضائی مهمان این هفته کافه لیت میگوید : “بیوگرافی مختصر بنده اینست که در 23 اسفند 1353 در شیراز بدنیا آمدم و از همانموقع تا این لحظه آنجا را ندیده ام. در زمان تولد، پدرم مشغول جنگ در عمان و مادرم سرگرم ارسال پیام های رمز نیروی هوایی بود و به همین خاطر احتمال دارد یکی منرا توی زنبیل دم درب خانه مان گذاشته باشد در رفته باشد. در شش سالگی با تهدید انداختن خودم از پشت بام به مدرسه رفتم و تا زمان اخذ دیپلم ریاضی هر روز برای مدرسه نرفتن کاری میکردم که پدر و مادرم از همدیگر طلاق بگیرند. در نوزده سالگی سرطان گرفتم و همان سال در در رشته مهندسی عمران وارد دانشگاه شدم. بعدها مجموعه تحقیقات دانشگاهی من در مورد اسکلت ساختمان ها در قالب یک نشریه طنز منتشر شد. بر خلاف بقیه ی مردم، بر اثر سرطان کشته نشدم و در عوض از بیست سالگی برای مدت چهار سال در مازندران رییس انجمن نمایش بودم. از این چهار سال، جمعاً چهل و هشت ماه بازداشت موقت بودم که با آمدن سید محمد خاتمی و باز شدن فضا نزدیک بود به بازداشت دایم تبدیل بشود. بعد از آن دبیر ریاضی منطقه دو تهران شدم که باعث شد تمام دانش آموزانم برای اولین بار به جبر، مثلثات و هندسه تحلیلی بخندند. از سال 1381 تا 1386 گم شدم و روز اول آذر ماه 86 در سالگرد قتل های زنجیره ای دوباره شروع به نوشتن کردم. در 26 دی 1388 به مناسبت خروج شاه از کشور، ناچار به ترک کشور شدم. از آنموقع تا الآن یک کسی با استفاده از نام من طنز روزانه مطبوعاتی می نویسد و برنامه های طنز صوتی و تصویری می سازد که خودم احتمال میدهم فرد مورد نظر، همان علیرضا رضایی که کشتی گیر بود باشد.” همچنین وی می افزاید: در این نشست “می توانم درباره آرزوهای ضایع و خنده دار کودکی ام و اینکه در ادامه زندگی بدون استثنا به ضایع ترین آرزوهایم هم رسیدم حرف بزنم. اینکه پدر و مادرم چقدر نقش مهمی درخلبان نشدن من داشتند و با مجبور کردن من به نماز خواندن چطور نزدیک بود منرا تبدیل به قهرمان ژیمناستیک بکنند. به همین دلیل از بیست سالگی تا حالا، مهمترین سوالی که هر روز از من پرسیده میشود این است که «تا حالا تهدید جانی نشدی؟» و من هرگز روم نمیشه به کسی بگم که چرا، مادرم هر روز بمن میگه «می کشمت!»”

Café du Pont Neuf

Café du Pont Neuf

14, Quai du Louvre

75001, Paris

France

Share This